غصه هايت اشک شد جاري چو رود
شاعرت از گريه ها شعري سرود
شعري از جنس نگاهت پاک و راست
قطره قطره بيت بيت آمد فرود
بيت اول مهربانو نازکم
آتش چشمت چرا کردست دود
ها ببخشيد ابتداي شعر هم
يک سلام است و هزار و صد درود
بيت دوم دستمال کاغذي
اشک را از گونه هايت مي زدود
بيت سوم دستهايت را گرفت
بي محابا بوسه بارانش نمود
بيتهاي ديگرش شکلک ادا
گريه را بس کن عزيزم زود زود
گريه ات پايان گرفت و خنده اي
تلخ آمد بر لبانت در وجود
بيت آخر يک سوال ماندگار
علت اين بغض سنگينت چه بود ؟
شعر خيس قطره ها و بيتها
هم جواب بيت پاياني نبود !
باز باران بی ترانه ....باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم ...
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست ....
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ...نمی فهمم ....
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم ...
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست ...نمی فهمم ....
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان ...
مادرم افتاد...مادرم در کوچه های
پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود...
نمی دانم...کجــــای این لجـــــن زیباست....
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا
از برای مردم زیبای بالا دست...و آن باران
که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست...
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد.

ورق مي خورد شب ، با پنجه ي تقدير در باران
ومي رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران
نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ روياي وارونه
ومي روييد از ژرفاي آن تصوير در باران
ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
خمار ِ خواب هاي خيس وبي تعبير در باران
دل ويك گوشوار ِ كاغذي ، انگيزه ي بودن
ومن ، باران نديده ، پسري دلگير د ر باران
صداي خيس ِ مردي درگلوي تار مي روئيد
كسي مثل خودم، مثل خودش درگير در باران
به جرم ِ بي گناهي ، دارهاي چشم ها مي دوخت
به سرتاپاي من ، يك درد ِ دامنگير در باران
غمي كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام مي ريخت
جنون بود وتب ِ رقاصي ِ زنجير در باران
جنون بودآن شب وآئينه اي صد پاره دردستم
ومن حل مي شدم با آيه ي تكثير در باران

دوباره موج غزل آرزوي دريا کرد
و تکه تکه ي رود عزم ترک صحرا کرد
ميان قافيه ها و رديف ها مي گشت
که کوله بار سفر را دوباره پيدا کرد
تمام هوش و حواسش به شعر رفتن بود
ترانه اي که دلش را عجيب شيدا کرد
نشست و وسوسه سيب سرخ را خط زد
اگر چه آدم قلبش هواي حوا کرد
شبيه کودکيش سنگ خسته اي برداشت
وشيشه هاي شب تيره را تماشا کرد
شکسته بود دلش از تمام خاطره ها
نگاه تلخ و سياهي به صبح فردا کرد
براي رفتن از اين کوه و دشت و اين صحرا
حصار خاکي تن را يکي يکي وا کرد
رسيده بود به دريا و روح آزادش-
-درون قلب زلال و عميق ماواء کرد
شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
بهبهاني به ابراهيم صهبا :جواب سيمين
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

چقدر فاصله اينجاست بين آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بين آدم ها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
و او هنوز شكوفاست بين آدم ها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرورچه بالاست بين آدم ها
و از صداي شكفتن كسي نمي شكند
چقدر سردي و غوغاست بين آدم ها
ميان كوچه دل فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بين آدم ها
ز مهرباني دل ها اگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست بين آدم ها
و حال آينه را هيچ كس نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدم ها
مگر كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر از او معماست بين آدم ها
سلام آبي دريا . بدون پاسخ ماند
سكوت گرم تماشاست بين آدم ها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم؟
طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها
ميان اين همه گل هاي ساكن اينجا
چقدر پونه شكيباست بين آدم ها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند
چقر خشكي و صحراست بين آدم ها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق ما چه كوتاست بين آدم ها
ميان تك تك لبخند ها غمي سرخ است
وغم به وسعت يلداست بين آدم ها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدم ها...

بيا كه در غم عشقت مشوشم بي تو
بيا ببين كه درين غم چه ناخوشم بي تو
شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار
چو روز گردد گويي در آتشم بي تو
دمي تو شربت وصلم نداده اي جانا
دو پايم از دو جهان نيز در كشم بي تو
اگر تو با من مسكين چنين كني جانا
دو پايم از دو جهان نيز دركشم بي تو

پيام دادم و گفتم : بيا خوشم مي دار
جواب دادي و گفتي: كه من خوشم بي تو
شب آمد, غصه هم با او,ولي من باز تنهايم
تو رفتي,خنده هم رفته, گل خوشخند زيبايم
جوابم را ندادي تا بدانم دوستم داري
بدون تو همه در بند افسوس و دريغايم
دلم را با خودت بردي, ولي هرگز ندانستي
که من بي بودن تو, بي سرو بي دست و بي پايم
سحر گاه وداع تو , دعا کردم که بر گردي
شب آمد, غصه هم با او,ولي من باز تنهايم
نگاهش مثل شب گويا و چشمش رنگ فردا بود
بهشت روح او بوي خدا مي داد ،زيبا بود
به گرمي گونه هايش را به دست گريه هايم داد
دلم لرزيد ، او هم مثل من ،تنهاي تنها بود
سرودي بود ،رودي ،يا سکوتي،حسرتي،دردي
نمي دانم، براي من هميشه يک معما بود
کنارم بود و با من از سفر مي گفت ،از هجرت
کنارش بودم و کارم،تماشا و تماشا بود
دلو از بي کسي پوسيد ،عشقي نيست،دردي نيست
خدايا پس چه شد آن روزهاي خوب؟رويا بود؟
هوا آلوده بود و آسمان ،بي آفتاب اما
سکوت و انتظار ،آميزه اي از عشق با ما بود
پر از ترديد و انکارم،دلم خون است ،بيمارم
هواي گريه دارم ،کاش چشمان تو اينجا بود

دارند اشک هاي مرا در مي آورند
آن خنده هاي تلخ که از جنس خنجرند
ديروز خون پنجره در شيشه کرده اند
امروز اشک چشم مرا در مي آورند
آنها که ديگر از من و تو چشم بسته اند
بگذار از کنار تو سر بسته بگذرند
لبخندهاي تو به کدامين گناه سوخت؟
اين اشک هاي مست که از خنده بدترند
حوا و سيب، قصد زليخا، گناه و عشق
فرقي نمي کند، همه با هم برابرند!
آيينه اي که چشم تو رويش گناه کرد
فردا جنازه اي است،به تشييع مي برند!

این شکایت نامه نامهربانی های توست
آنچه دیدم از جدایی ها جدا خواهم نوشت


